تبليغاتX
" خیالکده "
" خیالکده "
پيكرتراش پيرم و با تيشه خيال / يك شب تو را از مرمر شعر آفريده ام

يه عده اي درباره ي آغاز دنيا به بيگ بنگ (انفجار بزرگ) معتقدن اما خب من نظرم چيز ديگه ايه !! :




از شب صدا ساختي

آنچنان كه سياهي

به سكوت نشست.

 ... و آفتاب

آينه دار شد

آن هنگام كه نور

از چشمت چكيد .

دست به گيسوي گندم بردي

زنده شد نسيم ، نفس كشيد .

و گامهايت

رفتن را به جاده آموخت

آنچنان كه دستهايت

جوانه را به جنگل

و لبهايت شكفتن را  به گل !

آري

اينچنين آغاز شد دنيا ،

دنياي من !


تراشيده شد به تاريخ دوازدهم آبان 1388 با تيشه ي خيال  پیکرتراش پیر

مي شود تو باشي ؟

از بس كه تازه اي

مثل نفس درمي كشم تو را !

مثل شراب

هر لحظه مي چشم تو را !

مي شود تو باشي ؟

فانوس ، ستاره ...

خيال ، خاطره ...

مي شود ، تو باشي ....


مي شود تو باشي ؟!



تراشيده شد به تاريخ بیست و نهم مهر 1388 با تيشه ي خيال  پیکرتراش پیر

به دره ي بي انتهاي زوال افتاده اي ،

اگر اين سقوط آزاد

خواب است

بگو چيست پايان كابوس ؟

و گر نه

كجاست انتهاي اين

دهان باز نيستي

كه تو

همچنان سقوط مي كني ،

و حتي نمي رسي ؟



تراشيده شد به تاريخ بیست و یکم مهر 1388 با تيشه ي خيال  پیکرتراش پیر

نقاش نشست و بوم بودنت را سياه كشيد

و مثل ديگر ِ بوم ها به شب كارگاه پيوستي

.

.

.

نقاش با خورشيد هاي دزدي

خانه اش را

روشن كرد ...

.

.

.

و تو

شب را چشيدي

چه مزه ي تلخي داشت ...!




تراشيده شد به تاريخ پانزدهم مهر 1388 با تيشه ي خيال  پیکرتراش پیر
 ... و تنهاييت ،

حقيقت يتيمي بود;

 به هيچ آغوش گرمي

نپيوست ،

جز پناه كوچه هاي انكار ... !




تراشيده شد به تاريخ هشتم مهر 1388 با تيشه ي خيال  پیکرتراش پیر
Blog Skin