مثل پیچیدن نخ بادبادک دور گلوی آسمان...
پ ن: آبی بی مرز، سیاه می شود انگار کن که جوهر به جانش پاشیده باشی، سرفه می کند. آخر کار می میرد.
ادامه دار باشید ...
شاید وقتی دیگر ...
۸/۱۰/۹۱
روی خودم ایستاده ام
مثل بچه ای که فتح کرده تپه ای !
آی اراجیفیون ، تاریخ را دوباره بنویسید
این منم
اینجانبِ کبیر
با تمام فتوحاتش به اندازه کالبدی پر از چندش و گُه !
***
های خدایگان افسانه های نکبت انسان
زئوس و زمینش همانقدر سترگ که شما و بردگانتان حقیقت!
اینک من
بنده-اسطوره-خدایی که خویش به دوش می برد نه بر زمین !
***
و ای نامدگان
که تقدیر، تمام سیاهی روزگارتان را
پیش پرداخته است
اینک منم
کسی که از رنج شناختن و زیستن به عصرش در امانید
به شهادت همین جنازه ای که بر دوش می برد !
داش می گفت و می گفت که آجانا و گزمه ها و پلیسا ریختن سرش، میدون شلوغ بود و مردم مثل کابوساش ریسه می رفتن ...
1/9/90

