X
تبلیغات
خیالکده
خیالکده
پيكرتراش پيرم و با تيشه خيال/ يك شب تو را ز مرمر شعر آفريده ام
 

مثل پیچیدن نخ بادبادک دور گلوی آسمان...

 

 

 

 

پ ن: آبی بی مرز، سیاه می شود انگار کن که جوهر به جانش پاشیده باشی، سرفه می کند.  آخر کار می میرد.

 

 

ادامه دار باشید ...


نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم بهمن 1391 توسط پیکرتراش پیر
خیلی نوشتم اما پاک کردم.

شاید وقتی دیگر ...

 

 

۸/۱۰/۹۱


نوشته شده در تاريخ هشتم دی 1391 توسط پیکرتراش پیر
 
باتلاق هیچ گندابی را
یارای آن نیست که ساقم فرو بَرَد
چرا که هیچ اگر پیش نرفتم
فرو رفتنم نیز ننگی است
دست در پیچک شاخه ها درگیرم
آنگاه که ایمانی در من به نهیب
چُنین زمزمه جاری دارد:
نیمه جان باروهای تیره بخت،
گنبد آبی
اشاره ای است مَر آنان را
که در گُرده هاشان
از شکاف تازیانه
بال مرغان
رُستن بیازماید.

۲/۹۱

 




نوشته شده در تاريخ دهم خرداد 1391 توسط پیکرتراش پیر
 

 

روی خودم ایستاده ام

مثل بچه ای که فتح کرده تپه ای !

آی اراجیفیون ، تاریخ را دوباره بنویسید

این منم

اینجانبِ کبیر

با تمام فتوحاتش به اندازه کالبدی پر از چندش و گُه !

***

های خدایگان افسانه های نکبت انسان

زئوس و زمینش همانقدر سترگ که شما و بردگانتان حقیقت!

اینک من

بنده-اسطوره-خدایی که خویش به دوش می برد نه بر زمین !

***

و ای نامدگان

که تقدیر، تمام سیاهی روزگارتان را

پیش پرداخته است

اینک منم

کسی که از رنج شناختن و زیستن به عصرش در امانید

به شهادت همین جنازه ای که بر دوش می برد !

داش می گفت و می گفت که آجانا و گزمه ها و پلیسا ریختن سرش، میدون شلوغ بود و مردم مثل کابوساش ریسه می رفتن ...

 

1/9/90

 

 


نوشته شده در تاريخ دوم آذر 1390 توسط پیکرتراش پیر
.: Weblog Themes By Blog Skin :.