تبليغاتX
خیالکده
خیالکده
پيكرتراش پيرم و با تيشه خيال/ يك شب تو را ز مرمر شعر آفريده ام
 

 

روی خودم ایستاده ام

مثل بچه ای که فتح کرده تپه ای !

آی اراجیفیون ، تاریخ را دوباره بنویسید

این منم

اینجانبِ کبیر

با تمام فتوحاتش به اندازه کالبدی پر از چندش و گُه !

***

های خدایگان افسانه های نکبت انسان

زئوس و زمینش همانقدر سترگ که شما و بردگانتان حقیقت!

اینک من

بنده-اسطوره-خدایی که خویش به دوش می برد نه بر زمین !

***

و ای نامدگان

که تقدیر، تمام سیاهی روزگارتان را

پیش پرداخته است

اینک منم

کسی که از رنج شناختن و زیستن به عصرش در امانید

به شهادت همین جنازه ای که بر دوش می برد !

داش می گفت و می گفت که آجانا و گزمه ها و پلیسا ریختن سرش، میدون شلوغ بود و مردم مثل کابوساش ریسه می رفتن ...

 

1/9/90

 

 


نوشته شده در تاريخ دوم آذر 1390 توسط پیکرتراش پیر

یه جوری شدم. یه جور ناخوبی شدم که بده، اصلا بده ها! خیلی وقته اینجا رو آپ نکرده بودم، الانم شوقی به آپ کردنش نداشتم، فقط دلیلشو نمی دونم چرا دارم آپ می کنم! خیلی چیزا تغییر می کنه! اصلن می دونی چیه، آدما میرن میرن میرن دور میشن اونقدر که نقطه بشن توی افق و بر که می گردن، عوض شدن دیگه، نمی شناسیشون، سایه ای از خودشونن، منم اینجوری شدم، اما بیشتر واسه خودم، نه دیگران! یعنی انگار از خودم دور شدم و حالا که به خودم برگشتم این یارویی که رفت و برگشته یا این یارویی که مونده تا خودش برگرده رو هیچ نمی شناسم! گیجشم! هالوی هالو! به قول این اصفهانی ها: اصی یه وضی! من الان اون قسمت خالی لیوان های دنیا هستم، اونی که بودنش با اون حصار فضای لیوان مرئی میشه، اما بد بختانه یا خوشبختانه منو هیچ لیوانی در برنگرفته... یعنی ولم، نیستم، موجود نیستم، ماهیت ندارم که هیچ، حس می کنم وجود ندارم! پکیده شدیم رفت! وقتی عصبانی باشم می تونم این تغییر و دگردیسی رو حتی! بندازم گردن خیلی ها که گردن یه سریاشون بیشتر، اما وقتی آرومم می دونم که کار ، کار خودمه، آدم چه ها که با خودش نمی کنه! از یأس فلسفی و اجتماعی و فکری و این چیزا بگیر برو تا رسیدن به نرفتن! اینا حرف قشنگ یا اس ام اس فلسفی نیستا! اینا رو که می نویسم من دارم گردششون رو زیر پوستم حس می کنم این نَ بودن رو، این هیچ بودن رو! این بلاتکلیفی های ژرف مزخرف آدم شکن رو می گم! این بی تعلقی های ناوارسته! این عدم درک از خودت! الان بیشترین چیزی که من رو بیشتر و بیشتر و فزاینده تر و مهیب تر شکست می ده، زمانه! زمان داره منو در می نورده از من می گذره مثل باد که از لای یه درخت کم پشت رد می شه، این زمان و اون چیزهای از دست رفته که هرگز رسوب نمی کنن، همیشه همین بالا هستن نزدیک مغزت یا پایینتر حتی گاهی، نزدیک اون قلب پمپاژ گر احمق! و زمان می گذره و تو خودت و خیلیا و خیلی چیزا و خیلی یاد ها رو تو نقاطی که هِی غبارآلوده تر میشن جا گذاشتی و می بینی که بی توقف، بی وقفه، مدام داری ازشون دور میشی و اونا نقطه تر میشن، انگار نه تو نه هیچ کسی و نه هستی ، هر چیزی رو که زمان ازش بگذره رو دیگه به یاد نمیاره، دیگه اونو واقعی یا حقیقی نمی دونه چون متعلق به گذشته است و گذشته یعنی چیزی که دیگه "نیست"! اینجوری میشه که اکثر اوقات این مردک قلدر نوستالژی میاد گلوتو می چسبه، آی فشار می ده!من بین نوستالژی هام غذا می خورم، دستشویی می رم، می خوابم ، غیر از این اوقات که همیناشم بعضی وقتا به ویروس نوستالژی آلوده می شن، بقیه زمان هامو درگیر خودی هستم که دیگه نیستم! اون وقتایی هم که درگیر نیستم نه  اینکه از خواستن خودم باشه ها، نه از این خود جدیدیه که داره خودشه به من تحمیل می کنه و نمی خواد من به اون ورژن قبلی خودم فکر کنم! اصن این وسط فرض کن من هیچم، پخم! پشمم! این خود داره روی اون یکی رو کم می کنه! خلاصه این روزا تمام مدت از خودم بیرونم از بیرون به خودم نگاه می کنم و اصلن راهی به درون ندارم و نمی خوام داشته باشم و نمی تونم داشته باشم و اصن درون کجاست وقتی تو هرگز درون رو تجربه نکردی و در دستگاه واژگانت مقابل یا متضاد بیرون، کلمه درون نمیشه!

چرت و با ربط و بی ربط زیاد گفتم! دیگه نمی دونم چی باید بگم یا چی گفتم !

حقا که کارم از گریه گذشته سروران گرامی، به این می خندم . . . 


نوشته شده در تاريخ بیست و دوم آبان 1390 توسط پیکرتراش پیر
 

به دنبال يك چاهم

اي رود هاي زير زميني به هم نرسيد

به دريا نرسيد،

اين رازها تا پايان خدا

در ارتفاع تاريك اين چاه

ميان تارهاي عنكبوت كوري كه سالها پيشتر از من مرده است

بايد مثل نطفه هاي شيطان

اسير باشند.

ناچار مي سپارمتان به ابديت اين انزواي لال و كر ،

خاموش، خاموش !

صليب هاي سنگين گُرده شكن !

 * * *

و مرد تا پايان خداوند ،

چاهي از آن گونه كه مي خواست

نيافت . . .   .

 

 

۲۰/۱۱/۸۹


نوشته شده در تاريخ چهارم تیر 1390 توسط پیکرتراش پیر
دور ، نزدیک، دور ،

تبدیل زمان و مکان این همه "خیلی دور، خیلی نزدیک" ،

به نقطه چین ها آسان نیست ،

می ترسم دوباره از دماغ یک ثانیه بیفتم و کله ام بوی قرمه سبزی بگیرد ،

بیا یک پتک بکوبان توی فرق سرم

که زِرتِ مغزم بپاشد روی دیواری که می خواهد پنجره و پرده و شمعدانی سزارین کند

و من هی انگشت می کنم توی هر تلاشش ،

بکوبان که بفهمم در هلند زنده گی نمی کنم ،

که بدجور دارم در واژگونی یک پنجِ نابلد، دریای سرخ را شنا نمی کنم .

تو را به جان ساعت همیشه خوابیده ات، این ثانیه تاب وزن پر افاده مرا ندارد،

بکوبان و سرم را بپاشان تا دریا فواره کند ماهی قرمزهای تبعیدی اش را !

روی ساحلی که همیشه زیر پایم سفت بود!

من با صحنه های تلخ ،

خیالم راحت می شود که هی روزگار ،

زندگی ام تراژدی بوده است !

5/2/90
 


نوشته شده در تاريخ پنجم خرداد 1390 توسط پیکرتراش پیر
.: Weblog Themes By Blog Skin :.